تبليغاتX
قهوه تلخ - این لحظه ها, آن روز ها...
ادبی اجتماعی

من ایستاده ام

نه

نه سکون ام نه ایستادگی

تنها , ایستاده ام

. . . .

این فقط یه شعاره, همین!!

. . . .

حق با تو بود

در پس هر گام برنداشته ام گویی صدای رخوت کر کننده است

برداشتم از همه هیچ بود از هیچ همه

حق با تو بود , دیدی؟

من چتر های بسته را دوست داشتم

من آسمان و نگاه را به هم بافتم

ریسمان , بر پایم بود

دیدی؟!

. . . .

چون دست بر پیشانی ام , مهتاب ـ گیر می کنم

جز خلاء هویدای حضورت هیچ نیست

و این یگانه نقطه ی روشن زندگی ام شده ست

می بینی؟!

. . . .

در انتظار

به جستجوی نرگسی هایم

تا باران های گذشته دویدم

حتی دیکر نمی بینمت

می بینی؟!

. . . .

در عشق هم گند بالا آورده ایم

. . . .

دیگر جز تخمه های یأس , از افتاب گردان

چیزی به بار ننشسته است

از عطش آفتاب

هیج مگر عکس خورشید بر دیوار

قهوه ای تلخ بر میز و تلی از ته سیگار.

روزهایی که عشق نرگس و نام آفتاب

آغازش بود

در غلاف خاطره هاست.

رفتن ات از من چیستانی ساخته

می بینی؟!

........

و من این شبها, در آستانه ی در یچه ی نرده ـ ناک

کلام مقدس را و نام تو را,

تنها

دندان قروچه میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 8:21  توسط پو یش  |