تبليغاتX
قهوه تلخ - شهر شب...
ادبی اجتماعی
در فاصله ی نرده ــناک دریچه ی محزون این اتاق

بر بستر اجحاف خالی از صبوری خویشتنم بر خویش

می شنوم , صدایی نیست

التهاب بغضی پنهان

در دل روسپی ــ شهر  من

که به چشمکهای بی شمارش در پرده میرود

می بینم  , شوری نیست

وبر دستهای کوچک آفتابگردان شکسته ات

مویه میکنم ,

ملالی نیست...

*   *    *

بام تشنه

ماه روشنم را

در انتهای تصویر ایوان می بلعد

و سکوت و آسودگی,

شب را توجیه میکند!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 20:16  توسط پو یش  |