در فاصله ی نرده ــناک دریچه ی محزون این اتاق
بر بستر اجحاف خالی از صبوری خویشتنم بر خویش
می شنوم , صدایی نیست
التهاب بغضی پنهان
در دل روسپی ــ شهر من
که به چشمکهای بی شمارش در پرده میرود
می بینم , شوری نیست
وبر دستهای کوچک آفتابگردان شکسته ات
مویه میکنم ,
ملالی نیست...
* * *
بام تشنه
ماه روشنم را
در انتهای تصویر ایوان می بلعد
و سکوت و آسودگی,
شب را توجیه میکند!!!