من ایستاده ام
نه
نه سکون ام نه ایستادگی
تنها , ایستاده ام
. . . .
این فقط یه شعاره, همین!!
. . . .
حق با تو بود
در پس هر گام برنداشته ام گویی صدای رخوت کر کننده است
برداشتم از همه هیچ بود از هیچ همه
حق با تو بود , دیدی؟
من چتر های بسته را دوست داشتم
من آسمان و نگاه را به هم بافتم
ریسمان , بر پایم بود
دیدی؟!
. . . .
چون دست بر پیشانی ام , مهتاب ـ گیر می کنم
جز خلاء هویدای حضورت هیچ نیست
و این یگانه نقطه ی روشن زندگی ام شده ست
می بینی؟!
. . . .
در انتظار
به جستجوی نرگسی هایم
تا باران های گذشته دویدم
حتی دیکر نمی بینمت
می بینی؟!
. . . .
در عشق هم گند بالا آورده ایم
. . . .
دیگر جز تخمه های یأس , از افتاب گردان
چیزی به بار ننشسته است
از عطش آفتاب
هیج مگر عکس خورشید بر دیوار
قهوه ای تلخ بر میز و تلی از ته سیگار.
روزهایی که عشق نرگس و نام آفتاب
آغازش بود
در غلاف خاطره هاست.
رفتن ات از من چیستانی ساخته
می بینی؟!
........
و من این شبها, در آستانه ی در یچه ی نرده ـ ناک
کلام مقدس را و نام تو را,
تنها
دندان قروچه میکنم.
در فاصله ی نرده ــناک دریچه ی محزون این اتاق
بر بستر اجحاف خالی از صبوری خویشتنم بر خویش
می شنوم , صدایی نیست
التهاب بغضی پنهان
در دل روسپی ــ شهر من
که به چشمکهای بی شمارش در پرده میرود
می بینم , شوری نیست
وبر دستهای کوچک آفتابگردان شکسته ات
مویه میکنم ,
ملالی نیست...
* * *
بام تشنه
ماه روشنم را
در انتهای تصویر ایوان می بلعد
و سکوت و آسودگی,
شب را توجیه میکند!!!