بنفشه ای خوش رنگ
دمیده بود در آغوش کوه
در دل سنگ
به کوه گفتم شعرت
خوشست و تازه و تر
وگر درست بخواهی
من از تو شاعرتر
که شعرت از دل سنگ است و
شعرم از دل تنگ
فریدون مشیری
شاعر ارزنده ی معاصربود
شاعری که با بیانی شیوا و دلنشین جز برای عشق و انسانیت نسرود.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
خوندن یه بیوگرافی مختصر و همچنین نقطه نظر بزرگان ادب و هنر راجع به ایشون خالی از لطف نیست
(ادامه ی مطلب را کلیک کنید)
جایزه ی انجمن قلم سوئد برای ناصر زرافشان
اين جايزه هر سال به نويسنده يا ناشری اهدا می شود که به خاطر نوشته هايش مجازات شده، تهديد شده يا به زندان افتاده است.اين جايزه، ۱۶ نوامبر در روز نويسندگان زندانی جهان که هر سال توسط واحدهای انجمن قلم در سراسر جهان برگزار میشود، طی مراسمی ويژه در استکهلم به ناصر زرافشان اهدا خواهد شد.
گفتی غزل لبریز از غم دوست دارای
با من بگو پاییز را هم دوست داری؟!
چشم تو لبخندی زد و آری نگفتی
شاید جواب این است :کمتر دوست داری
یک آسمان ابرم بگو کافیست بانو؟
طوفان و یا باران نم نم دوست داری؟
با دست های مهربانت مشورت کن
بر زخمهای کهنه مرحم دوست داری؟
یک پنجره تا کوچه ی خوشبخت وا کن
آیا مرا این گونه در هم دوست داری؟
این شعر رو خیلی وقت پیش گفتم ولی این روزا بد جوری دلم هواش رو کرده بود
گفتم شاید بد نباشه شما هم بخونیدش
صخره ز طنین تنت اینک همه آواز شده ست
هر چند که سازت این زمان ناکوک است
شعرت به دلم چو زخمه بر ساز شده ست
با آن انگورک های مشکی
متن خوش تحریف ناپذیریست
در بطن فریاد
چراغ ها
شب ها
پنجره ها...
نبودنت را بگو
نبودنت را
به آواز حزین کدامین پرنده در بند
ترجمان کنم؟
اینک بگو
بگو
فقدان شادابی صدای لخت بازوانت را
به کدامین نگاه بکر
در هم آغوشی برگان صنوبر لبریز شوم؟
چراغ ها شاید
اما
پنجره را به دروغ راهی نیست
پنجره سرشار از صدای پای توست
پنجره پر از نگاه من است
و شب انتظار
تماشایی ست

همه شب حیرانش بودم
حیران شهر بیدار
که پیسوز چشمانش می سوخت و
اندیشه خوابش به سر نبود
و نجوای اورادش
لخت لخت
آسمان سیاه را می انباشت
چون باتلاقی دمه بوناک
که فضا را.
حیران بودم همه شب
شهر بیدار را
که آواز دهان اش
تنها
همهمه عفن اذکارش بود:
شهر بی خواب
با پیسوز پر دود بیداریش
در شب قدری چنان.-
در شب قدری
گفتم: "بنخفتی شهر!
همه شب
به نجوا نگران چه بودی؟"
گفتند:
" برآمدن روز را
به دعا
شب زنده داری کردیم.
مگر به یمن دعا
آفتاب
برآید."
گفتم: "حاجت روا شدید
که آنک سپیده!"
به آهی گفتند:"کنون
به جمعیت خاطر
دل به دریای خواب می زنیم
که حاجت نومیدانه
چنین معجز آیت
برآمد."
نگاهت شکست ستمگری ست
و چشم هایت با من گفت:
که فردا
روز دیگریست....
ا.بامداد