چشمان تو ترنم باران
بر چاکهای خشک روان است
ره پوی پر توان راههای نهان است
*
چاوووش خوان راه رهایی
اما...چو دشنه ای به فکر جدایی
راه یقین به قعر گمان است
*
وساکت سکون زلالش
آبشخور پلنگ غرور است
سوگ است یا که سرور است
آینده یا گذشته ی دور است
گویی که ایستگاه زمان است
*
گرداب اشک و خشم و ترحم
عشق و امید ـخواب و تو هم
فقر سیاه یا که تنعم
گور است. گور روان است
*
چشمان تو تابع اضداد
چیزی بسان جهان است
پیر است اگر چه جوان است
*
آری چنین و چنان است
با این همه نه این و نه آن است
نصرت رحمانی
سلام به همه ی اهالی قهوه خونه
مدت زیادی به روز نکردم به چنددلیلل: اول اینکه ۱۰ روزی مسافرت بودم
بعدشم کلی گرفتاریهای ریز و درشت داشتم
یه مشکل کوچیک جسمی هم واسم پیش اومد که البته خیلی اذیتم کرد
به همه ی اینها اضافه کنید مشکلات بلاگفا رو که دیگه واسه هممون عادی شده
خلاصه واجب دونستم یه تشکر کنم از همه ی دوستانی که تو این مدت
منو مورد لطف قرار دادن . من تا جایی که تونستم پاسخ دادم ولی اگه کسی از قلم
افتاد امیدوارم عذر منو بپذیره
در نهایت سعی میکنم از این به بعد به روز تر باشم
قهوه ی ما تلخ هست اگه سرد و مونده هم بشه که دیگه....
من ایستاده ام
نه
نه سکون ام نه ایستادگی
تنها , ایستاده ام
. . . .
این فقط یه شعاره, همین!!
. . . .
حق با تو بود
در پس هر گام برنداشته ام گویی صدای رخوت کر کننده است
برداشتم از همه هیچ بود از هیچ همه
حق با تو بود , دیدی؟
من چتر های بسته را دوست داشتم
من آسمان و نگاه را به هم بافتم
ریسمان , بر پایم بود
دیدی؟!
. . . .
چون دست بر پیشانی ام , مهتاب ـ گیر می کنم
جز خلاء هویدای حضورت هیچ نیست
و این یگانه نقطه ی روشن زندگی ام شده ست
می بینی؟!
. . . .
در انتظار
به جستجوی نرگسی هایم
تا باران های گذشته دویدم
حتی دیکر نمی بینمت
می بینی؟!
. . . .
در عشق هم گند بالا آورده ایم
. . . .
دیگر جز تخمه های یأس , از افتاب گردان
چیزی به بار ننشسته است
از عطش آفتاب
هیج مگر عکس خورشید بر دیوار
قهوه ای تلخ بر میز و تلی از ته سیگار.
روزهایی که عشق نرگس و نام آفتاب
آغازش بود
در غلاف خاطره هاست.
رفتن ات از من چیستانی ساخته
می بینی؟!
........
و من این شبها, در آستانه ی در یچه ی نرده ـ ناک
کلام مقدس را و نام تو را,
تنها
دندان قروچه میکنم.
در فاصله ی نرده ــناک دریچه ی محزون این اتاق
بر بستر اجحاف خالی از صبوری خویشتنم بر خویش
می شنوم , صدایی نیست
التهاب بغضی پنهان
در دل روسپی ــ شهر من
که به چشمکهای بی شمارش در پرده میرود
می بینم , شوری نیست
وبر دستهای کوچک آفتابگردان شکسته ات
مویه میکنم ,
ملالی نیست...
* * *
بام تشنه
ماه روشنم را
در انتهای تصویر ایوان می بلعد
و سکوت و آسودگی,
شب را توجیه میکند!!!
بنفشه ای خوش رنگ
دمیده بود در آغوش کوه
در دل سنگ
به کوه گفتم شعرت
خوشست و تازه و تر
وگر درست بخواهی
من از تو شاعرتر
که شعرت از دل سنگ است و
شعرم از دل تنگ
فریدون مشیری
شاعر ارزنده ی معاصربود
شاعری که با بیانی شیوا و دلنشین جز برای عشق و انسانیت نسرود.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
خوندن یه بیوگرافی مختصر و همچنین نقطه نظر بزرگان ادب و هنر راجع به ایشون خالی از لطف نیست
(ادامه ی مطلب را کلیک کنید)
جایزه ی انجمن قلم سوئد برای ناصر زرافشان
اين جايزه هر سال به نويسنده يا ناشری اهدا می شود که به خاطر نوشته هايش مجازات شده، تهديد شده يا به زندان افتاده است.اين جايزه، ۱۶ نوامبر در روز نويسندگان زندانی جهان که هر سال توسط واحدهای انجمن قلم در سراسر جهان برگزار میشود، طی مراسمی ويژه در استکهلم به ناصر زرافشان اهدا خواهد شد.
گفتی غزل لبریز از غم دوست دارای
با من بگو پاییز را هم دوست داری؟!
چشم تو لبخندی زد و آری نگفتی
شاید جواب این است :کمتر دوست داری
یک آسمان ابرم بگو کافیست بانو؟
طوفان و یا باران نم نم دوست داری؟
با دست های مهربانت مشورت کن
بر زخمهای کهنه مرحم دوست داری؟
یک پنجره تا کوچه ی خوشبخت وا کن
آیا مرا این گونه در هم دوست داری؟
این شعر رو خیلی وقت پیش گفتم ولی این روزا بد جوری دلم هواش رو کرده بود
گفتم شاید بد نباشه شما هم بخونیدش
صخره ز طنین تنت اینک همه آواز شده ست
هر چند که سازت این زمان ناکوک است
شعرت به دلم چو زخمه بر ساز شده ست